تبليغاتX
آيا با لبهاى دوخته روزى خواهيم خنديد؟!

دوشنبه 1390/11/17

بزرگترین نقطه ضعف هرکس٬ همون نقطه ی قوتشه!

حواست باشه به هیچکس و هیچ چیز زیاد قدرت ندی!

اما.... شاید گاهی باید داد! باید رها شد٬ و از رها شدن لذت برد٬ حتا همزمان با ترس ضربه ای مهلک ازش...

فیسبوک رو ترک کردم٬ خوشحالم!

نوشته شده توسط حامد م در 1:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1390/05/07

... هرکسی با یک چیزی، یک کاری تعریف میشه... حتا اگه اون کار براش درد آور  و ناراحت کننده باشه اما براش حیاتیه... بهش هویت میده... یا هرچی!

وقتی به دلایلی ، حتا رضایت شخص خودش اون کار رو ترک میکنه دچار بحران هویت میشه... مثل آدم تشنه ای میشه که دنبال نوشیدنی میگرده ... اما اون نوشیدنی ها نه تنها عطش رو فرو نمینشاند بلکه مفهوم نوشیدنی رو هم لوث میکنه... ـراه رفتن خودش هم یادش میره!ـ و علاوه بر این.... کم کم کم عوارض و تبعات اون نوشیدنیها سرباز میکنه و به این بی هویتی دامن میزنه... مثلن اعتیاد و عادت به نوشیدنی که اصلن بهش نیازی نبوده... یا قطع عضو یا ناراحتی کبدی بخاطر مصرف یک نوشیدنی دیگه که باز هم هدف نبوده...

خلاصه که گاهی مسیر رو گم میکنی و بی هدف شروع میکنی به جلو رفتن... اما بعد از مدتی میفهمی این مسیر ، مسیر تو نیست... این شرایط ، این مکان رو نمیتونی تحمل کنی، ولی پلی هم دیگه پشت سرت سالم نذاشتی...

 

نوشته شده توسط حامد م در 22:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/09/25

باز این چه شورش است؟!

درد من تنهایی نیست؛بلکه مرگ مردمی است که گدایی را قناعت،بی عرضگی را صبر وبا تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند(گاندی) ...

 

 

خودتون سرچ کنید

 

 

نوشته شده توسط حامد م در 11:44 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/08/21

هوس

بیش از تمام 2 سال گذشته وسوسه _و حتی نیاز_ شروع دوباره ی بازی رو توی رگهام دارم... اما حالا نه دیگه رختکنی مونده و حس میکنم نه حتی هم تیمی ای ...یا افسردند، یا مرده شدند!

مراسم 8مارس 85 فکر کنم...یادش باد

نوشته شده توسط حامد م در 21:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1389/07/27

......... زمان ، زمان رفتن تو نیست !...

دود و دروغ و درد! که خاموشي تقواي ما نيست

 
 
این دختر محارب است! او از طریق تبانی و شرکت در تجمعات غیر قانونی علیه امنیت ملی اقدام کرده است! احتمالا به زودی حکم اعدام برایش صادر خواهد شد و من و تو با خاطری آسوده شبانگاهان سر بر بالین خواهیم گذاشت و دیگر هراسی از هجوم متجاوزان و دزدان و تبهکاران نخواهیم داشت. دیگر نگران زورگیرهایی که در روز روشن به جان و مالمان تعرض می کنند نخواهیم داشت. او سر دسته تمام خلافکاران است. 
این عکس مربوط به یکی از هولناکترین جنایتهای اوست. شیوا نظر آهاری در حال تعمیر "ساختمان جمعیت حمایت از کودکان کار" در حالی که سیگاری بر لب دارد امنیت ملی را به خطر انداخته است. جا دارد از مسوولین محترم که با تلاشی نفسگیر این تبهکار را از مخفیگاهش بیرون کشیدند تشکر و قدر دانی کنیم!
شیوا نظر آهاری برای من یک اسم است ، همانقدر که هر انسانی برایم انسان است. فقط میدانم امروز همان نوشته هايش در حال تنیده شدنند تا طنابی برای اعدام اندیشه ساخته شود.
او مجرم است، در دیار ما اندیشیدن جرم کوچکی نیست.   
 
 
امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ، زمان رفتن تو نیست
!...
 
 
نوشته شده توسط حامد م در 18:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/07/19

قصه ي کهنه دروغ بود، من و تو بچه گي کرديم

که بجاي قصه خوندن، قصه رو زندگي کرديم...

نوشته شده توسط حامد م در 10:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/06/18

اینجا؟

اینجا راحت نیستم٬ آزاد نیستم...توی این کشور... توی این شهر... حتی توی این بلاگ... توی این شخصیت و حتی کالبد!

قوانینی هست٬ سنتهایی٬ چشمهایی٬ انتظارهایی٬ علاقه هایی٬ اخلاقهایی٬ عادتهایی٬ نیازهایی٬ کبد و لثه و ریه هایی که من رو محدود میکنند... مجبورم میکنند به کارهایی که میل من نیست٬ یا دورم میکنند از کارهایی که میلم هست... و اینجاست که شخصیت دوگانه٬ دروغ متولد میشه!

 

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین دیری‌ست ره به حال خرابم نمی‌برد

این جامها که در پی هم میشود تهی٬ دریای آتش است که ریزم به کام خویش

 گرداب می رباید و آبم نمی برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب٬ تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

 تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی٬ تا کوچه باغ خاطره های گریزپا٬ تا شهر یادها

 دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد

در راه زندگی٬ با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ‌آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را

البته این ویسکی هست و نه شراب!

 

نوشته شده توسط حامد م در 22:44 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/05/15

نیمچه مانیفستی مینی مالیستی!

 

ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.
در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم
 و ....

 

چندی ـماهی!ـ پیش مهدی عزیزی يک سوالی پرسید که با تاخیر نظرمو براش نوشتم... وقتی بیشتر نگاهش کردم شبیه مانیفستی خط خطی از ذهن من بود تاجوابی به سوالیش٬ پس درینجا نیز جای گرفت تا شاید جبرانی بر کم کاری این مدتم در اینجا باشد.

براي رسيدن به نظرم درمورد سوالت از خودم ميگم !من هميشه و در تک تک لحظات زندگيم دنبال دو يا بهتره بگم يک چيز بودم، لذت و آرامش. تعريفي که من از لذت دارم خيلي عام و کلي هست . به اين شکل که همۀ کنش هاو واکنشها، آمال و آرزو ها، کلا حرکت ما و منشي که در پيش ميگيريم، و کلي تر بخام بگم هدف ما در زندگي تابعي است از لذت بردن ما، يعني ما اساسا کاري رو انجام و منشي رو پيش ميگيريم که ازش لذت ميبريم يا ميخوايم از نتيجۀ اون حرکت لذت ببريم...حتي اگه اون منش در ظاهر برامون دردناک باشه...

 هم يک قاتل و متجاوز، هم راهب و شيخ ، هم دانشمند و فيلسوف، يک مبارز و آزاديخواه و حتي يک درويش يا مرتاض، همه وارد راهي شدن _يا حداکثر در راهي مونده اند_ که ازش لذت ميبرن به شکل هاي مختلف. يکي لذت از جسم، يکي لذت نزديک شدن به خدايش، يکي لذت درک و کشف علم، يکي لذت مبارزه يا يکي لذت آزاد زيستن و عشق ورزيدن به آزادي و شعور انساني و.... اينکه ما از چه بيشتر لذت ببريم هدف زندگي ما رو رقم ميزنه. و تلاش ما براي رسيدن به اون هدف لذيذ مسير زندگي ما رو شکل ميده.

مثال جزئي اما خاصش، حتي وقتي من با اصرار پدرم بجاي فلسفه که عاشقش بودم، مهندسي رو انتخاب کردم باز هم اين "لذت " بود که تعيين کننده بود... چون من از راضي بودن پدرم و بودن در کانون گرم خانواده بيشتر از فلسفه لذت ميبردم! يعني بين دوتا لذت اوني که برام مهمتر بود رو انتخاب کردم... و تمام لحظات زندگي همين انتخابهاست، بين لذت و لذتتر!

من تمام عمرم هميشه دنبال يک چيز بودم، لذت.... و من گاهي از آرامش هم لذت ميبرم.

اگه من و توام وارد انجمن و اين مسير شديم علتش همينجا بوده... که يا از مبارزه لذت ميبرديم، يا از زندگي آزادانه با احترام به شعورمون ، يا از اينکه زندگي هدفمند و جهت داري داشته باشيم _در غياب هدفهاي ديگه _ يا خيلي هدفها و لذتهايي که ممکنه خيلي ها داشته باشند. اما بيشک ما از اين مسير و اين راه و اين هدف لذت ميبرديم. پس کلا من با سوالت مشکل دارم!!!! "ما تا امروز جنگیدیم و من در پی جواب این سوالم که چرا مدام از دارایی های ما کم میشه؟"

 دارايي؟! منظورت از دارايي چيه دقيقا !؟ به نظرم اساسا آدمي دارايي رو ميخاد تا ازش لذت ببره. اگه راه رو درست و عميق انتخاب کرده باشي و واقعا بيش از هرچيز ديگه اي از "آزادي و احترام به انسان و شعورش" لذت ميبري و بهش عشق ميورزي بايد تک تک لحظات زندگيت با اون تعريف بشه و حتي در پايه چوبۀ دار هم راضي باشي که تا آخرين لحظه به سمت عشقت حرکت کردي و چيزي که ازش لذت ميبري.  يک عشق اساتيري! _مطمئنم غلط نوشتمش!_

اما اسمش روش هست! اساتيري! يعني 99% غير ممکن و حتي غير عاقلانه است! يعني بهتره بگم 100% غير عاقلانه است!  اما اصلا نيازي هم نيست که هدف زندگي عاقلانه باشه! گفتيم هدف رو لذت ما تعيين ميکنه و خب لذت هم يک احساس محسوب ميشه ! منطق و عقل بايد وسيله اي، و در خدمت رسيدن به لذتهامون باشن و نه مقدم بر اون.

خسته شدم...بقيه اش رو بعدن ميگم، بعدني که تقريبن مطمئنم هيچوقت نمياد.

 

پي نوشت2: و خب مطمئنم که همه نوشته هام در جوابت نبود و نيز هم مطمئنم که بيشتر نظرات مربوط به سوالي که مطرح کردي رو نگفتم!

پي نوشت4: من بخاطر عشق به خيلي چيزها (آرمانها!) وارد انجمن شدم و از حرکت در مسيرشون با تمام پستي و بلندي هايي که نداشت! لذت ميبردم... و تا لذت ميبردم با انگيزه موندم و دويدم. اما يکروزي رسيد که حس کردم يا ديگه عاشق اون چيزها نيستم و ديگه از اون مسير لذت نميبرم، و يا عاشقتر چيزهاي ديگه ام و از اون مسيرها بيشتر لذت ميبرم. پس ايستادم ، پشتم رو نگاه کردم، با لبخندي بر لب و چشماني نمناک به آهستگي پريدم روي ريل هاي جديدم. اما هميشه دلم براي اون روزها و اون بچه ها و اون دويدن ها و کتک خوردن ها و متهم شدن ها و گشنگي کشيدن توي همايش ها و پادرد هاي شبانه و نگراني ها و خشم ها و غم ها و ...اخم کردن و تشر زدن به بچه هايي که واقعا دوستشون داشتم و... تنگ ميشه! خيلي

 پي نوشت : مرسي مهرزاد عزيز. خيلي خوشحالم کردي

از دفتر انجمن اسلامي مهندسي. دي ماه 86

نوشته شده توسط حامد م در 23:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/05/11

سکوت.مثل ...

تصمیم گرفتم کوتاه اما منظم بنویسم!

جمله بالا رو یک ماه پیش نوشتم اما پابلیش نکردم تا اون نوشته کوتاه رو بنویسم اما...! 

 خب نوشتنم نمیاد! به زور که نمیشه نوشت! بوته ای رو توی زمستون برای گل دادن کتک نمیزنند!

نوشته شده توسط حامد م در 1:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/02/31

Game over!

دنیا! جفته دستات پوچه!

مطلقن صحبت از مرگ یا دیمی بودن دنیا یا سکوت آسمون یا... مبنی بر نامیدی و پوچی و بی هدفی و افکار خودکشیانه و... نیست! بلکه گاهی برعکس بیانگر شوق و هوس و  غنیمت شمردن فرصت در کامجویی و کامرانی از تک تک لحظات و نفسها محسوب میشه! من نامید نیستم٬ پوچ هم نیستم! فقط واقع بینانه میدوم! نه برای رسیدن به جایی٬ برای حفظ ورزیدگی عضلاتم و لذت بردن از دویدن و زیبایی های مسیر و وزش نسیم روی پوست صورتم.

به دیگر عبارتی که سالیانی قبل نبشتم: قرار نیست مجادله ای باشد برای زیستن. این فقط یک بازی است که برنده و بازنده ندارد. مثل بازی بچه ها که آخر سر به همه جایزه می دهند ولی فقط اگر بیایی و بازی کنی.
نجنگ، بازی کن، تفریح کن و خوشحال باش چون برای تو هم جایزه هست. انشالا! شاید... مهم نیست! یکروز چشماتو باز کردی و دیدی وسط زمین بازی هستی٬ پس به شدت بازی کن و از این بودن لذت ببر، چاره دیگه ای نداری! شاید لحظه ای  بعد که پلکات رو روی هم بزاری دیگه باز نشوند!
 

نوشته شده توسط حامد م در 13:36 |  لینک ثابت   •