دوشنبه 1390/11/17
حواست باشه به هیچکس و هیچ چیز زیاد قدرت ندی!
اما.... شاید گاهی باید داد! باید رها شد٬ و از رها شدن لذت برد٬ حتا همزمان با ترس ضربه ای مهلک ازش...
فیسبوک رو ترک کردم٬ خوشحالم!
جمعه 1390/05/07
وقتی به دلایلی ، حتا رضایت شخص خودش اون کار رو ترک میکنه دچار بحران هویت میشه... مثل آدم تشنه ای میشه که دنبال نوشیدنی میگرده ... اما اون نوشیدنی ها نه تنها عطش رو فرو نمینشاند بلکه مفهوم نوشیدنی رو هم لوث میکنه... ـراه رفتن خودش هم یادش میره!ـ و علاوه بر این.... کم کم کم عوارض و تبعات اون نوشیدنیها سرباز میکنه و به این بی هویتی دامن میزنه... مثلن اعتیاد و عادت به نوشیدنی که اصلن بهش نیازی نبوده... یا قطع عضو یا ناراحتی کبدی بخاطر مصرف یک نوشیدنی دیگه که باز هم هدف نبوده...
خلاصه که گاهی مسیر رو گم میکنی و بی هدف شروع میکنی به جلو رفتن... اما بعد از مدتی میفهمی این مسیر ، مسیر تو نیست... این شرایط ، این مکان رو نمیتونی تحمل کنی، ولی پلی هم دیگه پشت سرت سالم نذاشتی...

پنجشنبه 1389/09/25
باز این چه شورش است؟!
درد من تنهایی نیست؛بلکه مرگ مردمی است که گدایی را قناعت،بی عرضگی را صبر وبا تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند(گاندی) ...




خودتون سرچ کنید

جمعه 1389/08/21
هوس

سه شنبه 1389/07/27
......... زمان ، زمان رفتن تو نیست !...

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند
و آهنگ سکوت را تکرار کنان
زمزمه می کنند
و میگویند :
......... زمان ، زمان رفتن تو نیست !...
دوشنبه 1389/07/19
که بجاي قصه خوندن، قصه رو زندگي کرديم...

پنجشنبه 1389/06/18
اینجا؟
قوانینی هست٬ سنتهایی٬ چشمهایی٬ انتظارهایی٬ علاقه هایی٬ اخلاقهایی٬ عادتهایی٬ نیازهایی٬ کبد و لثه و ریه هایی که من رو محدود میکنند... مجبورم میکنند به کارهایی که میل من نیست٬ یا دورم میکنند از کارهایی که میلم هست... و اینجاست که شخصیت دوگانه٬ دروغ متولد میشه!
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشود تهی٬ دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب٬ تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی٬ تا کوچه باغ خاطره های گریزپا٬ تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
در راه زندگی٬ با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با اینکه ناله می کشم از دل که: آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را

جمعه 1389/05/15
نیمچه مانیفستی مینی مالیستی!
ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.
در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم
و ....
چندی ـماهی!ـ پیش مهدی عزیزی يک سوالی پرسید که با تاخیر نظرمو براش نوشتم... وقتی بیشتر نگاهش کردم شبیه مانیفستی خط خطی از ذهن من بود تاجوابی به سوالیش٬ پس درینجا نیز جای گرفت تا شاید جبرانی بر کم کاری این مدتم در اینجا باشد.
براي رسيدن به نظرم درمورد سوالت از خودم ميگم !من هميشه و در تک تک لحظات زندگيم دنبال دو يا بهتره بگم يک چيز بودم، لذت و آرامش. تعريفي که من از لذت دارم خيلي عام و کلي هست . به اين شکل که همۀ کنش هاو واکنشها، آمال و آرزو ها، کلا حرکت ما و منشي که در پيش ميگيريم، و کلي تر بخام بگم هدف ما در زندگي تابعي است از لذت بردن ما، يعني ما اساسا کاري رو انجام و منشي رو پيش ميگيريم که ازش لذت ميبريم يا ميخوايم از نتيجۀ اون حرکت لذت ببريم...حتي اگه اون منش در ظاهر برامون دردناک باشه...
هم يک قاتل و متجاوز، هم راهب و شيخ ، هم دانشمند و فيلسوف، يک مبارز و آزاديخواه و حتي يک درويش يا مرتاض، همه وارد راهي شدن _يا حداکثر در راهي مونده اند_ که ازش لذت ميبرن به شکل هاي مختلف. يکي لذت از جسم، يکي لذت نزديک شدن به خدايش، يکي لذت درک و کشف علم، يکي لذت مبارزه يا يکي لذت آزاد زيستن و عشق ورزيدن به آزادي و شعور انساني و.... اينکه ما از چه بيشتر لذت ببريم هدف زندگي ما رو رقم ميزنه. و تلاش ما براي رسيدن به اون هدف لذيذ مسير زندگي ما رو شکل ميده.
مثال جزئي اما خاصش، حتي وقتي من با اصرار پدرم بجاي فلسفه که عاشقش بودم، مهندسي رو انتخاب کردم باز هم اين "لذت " بود که تعيين کننده بود... چون من از راضي بودن پدرم و بودن در کانون گرم خانواده بيشتر از فلسفه لذت ميبردم! يعني بين دوتا لذت اوني که برام مهمتر بود رو انتخاب کردم... و تمام لحظات زندگي همين انتخابهاست، بين لذت و لذتتر!
من تمام عمرم هميشه دنبال يک چيز بودم، لذت.... و من گاهي از آرامش هم لذت ميبرم.
اگه من و توام وارد انجمن و اين مسير شديم علتش همينجا بوده... که يا از مبارزه لذت ميبرديم، يا از زندگي آزادانه با احترام به شعورمون ، يا از اينکه زندگي هدفمند و جهت داري داشته باشيم _در غياب هدفهاي ديگه _ يا خيلي هدفها و لذتهايي که ممکنه خيلي ها داشته باشند. اما بيشک ما از اين مسير و اين راه و اين هدف لذت ميبرديم. پس کلا من با سوالت مشکل دارم!!!! "ما تا امروز جنگیدیم و من در پی جواب این سوالم که چرا مدام از دارایی های ما کم میشه؟"
دارايي؟! منظورت از دارايي چيه دقيقا !؟ به نظرم اساسا آدمي دارايي رو ميخاد تا ازش لذت ببره. اگه راه رو درست و عميق انتخاب کرده باشي و واقعا بيش از هرچيز ديگه اي از "آزادي و احترام به انسان و شعورش" لذت ميبري و بهش عشق ميورزي بايد تک تک لحظات زندگيت با اون تعريف بشه و حتي در پايه چوبۀ دار هم راضي باشي که تا آخرين لحظه به سمت عشقت حرکت کردي و چيزي که ازش لذت ميبري. يک عشق اساتيري! _مطمئنم غلط نوشتمش!_
اما اسمش روش هست! اساتيري! يعني 99% غير ممکن و حتي غير عاقلانه است! يعني بهتره بگم 100% غير عاقلانه است! اما اصلا نيازي هم نيست که هدف زندگي عاقلانه باشه! گفتيم هدف رو لذت ما تعيين ميکنه و خب لذت هم يک احساس محسوب ميشه ! منطق و عقل بايد وسيله اي، و در خدمت رسيدن به لذتهامون باشن و نه مقدم بر اون.
خسته شدم...بقيه اش رو بعدن ميگم، بعدني که تقريبن مطمئنم هيچوقت نمياد.
پي نوشت2: و خب مطمئنم که همه نوشته هام در جوابت نبود و نيز هم مطمئنم که بيشتر نظرات مربوط به سوالي که مطرح کردي رو نگفتم!
پي نوشت4: من بخاطر عشق به خيلي چيزها (آرمانها!) وارد انجمن شدم و از حرکت در مسيرشون با تمام پستي و بلندي هايي که نداشت! لذت ميبردم... و تا لذت ميبردم با انگيزه موندم و دويدم. اما يکروزي رسيد که حس کردم يا ديگه عاشق اون چيزها نيستم و ديگه از اون مسير لذت نميبرم، و يا عاشقتر چيزهاي ديگه ام و از اون مسيرها بيشتر لذت ميبرم. پس ايستادم ، پشتم رو نگاه کردم، با لبخندي بر لب و چشماني نمناک به آهستگي پريدم روي ريل هاي جديدم. اما هميشه دلم براي اون روزها و اون بچه ها و اون دويدن ها و کتک خوردن ها و متهم شدن ها و گشنگي کشيدن توي همايش ها و پادرد هاي شبانه و نگراني ها و خشم ها و غم ها و ...اخم کردن و تشر زدن به بچه هايي که واقعا دوستشون داشتم و... تنگ ميشه! خيلي
پي نوشت : مرسي مهرزاد عزيز. خيلي خوشحالم کردي

دوشنبه 1389/05/11
سکوت.مثل ...
جمله بالا رو یک ماه پیش نوشتم اما پابلیش نکردم تا اون نوشته کوتاه رو بنویسم اما...!
خب نوشتنم نمیاد! به زور که نمیشه نوشت! بوته ای رو توی زمستون برای گل دادن کتک نمیزنند!
جمعه 1389/02/31
Game over!
دنیا! جفته دستات پوچه!
مطلقن صحبت از مرگ یا دیمی بودن دنیا یا سکوت آسمون یا... مبنی بر نامیدی و پوچی و بی هدفی و افکار خودکشیانه و... نیست! بلکه گاهی برعکس بیانگر شوق و هوس و غنیمت شمردن فرصت در کامجویی و کامرانی از تک تک لحظات و نفسها محسوب میشه! من نامید نیستم٬ پوچ هم نیستم! فقط واقع بینانه میدوم! نه برای رسیدن به جایی٬ برای حفظ ورزیدگی عضلاتم و لذت بردن از دویدن و زیبایی های مسیر و وزش نسیم روی پوست صورتم.
به دیگر عبارتی که سالیانی قبل نبشتم: قرار نیست مجادله ای باشد برای زیستن. این فقط یک بازی است که برنده و بازنده ندارد. مثل بازی بچه ها که آخر سر به همه جایزه می دهند ولی فقط اگر بیایی و بازی کنی.
نجنگ، بازی کن، تفریح کن و خوشحال باش چون برای تو هم جایزه هست. انشالا! شاید... مهم نیست! یکروز چشماتو باز کردی و دیدی وسط زمین بازی هستی٬ پس به شدت بازی کن و از این بودن لذت ببر، چاره دیگه ای نداری! شاید لحظه ای بعد که پلکات رو روی هم بزاری دیگه باز نشوند!

