حتی منی که دیگه بازی نمیکنم...




او در آخرین کتاب خود «اسلام دین فطرت» نوشت: در عصر حاضر حکومت چیزی غیر از قرارداد عقلانی میان حکومتکنندگان و حکومتشوندگان نیست . در خارج از این چهارچوب هیچ انسانی بر انسانهای دیگر ولایت ندارد و هر انسان از آن نظر که انسان است حقوق بشریت دارد.
یاسر: "خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو اند. هنوز تا طلوع وقت هست. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد.."
زندگی بازی ورقی است که میتونی با یا بدون سیگاری بر لب انجام بشه! با یا بدون شرابی در پیک...
که تک تک رویدادهای زندگی یکدست ازین بازی حکم محسوب میشن... گاهی دستت خوب میاد گاهی بد٬ـ ما گلچین تقدیر و تصادفیم ـ اما اگه بازی رو بلد باشی یا بعضی وقتا چند کارت اضافه زیر پات داشته باشی!!ـ
ـ میتونی با هر دستی پیروز بیرون بیای... ـ زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه-
پنج نکته درمورد این بازی هست...
۱- جزا یا جایزه ای درکار نیست... فقط همون حس خوب رضايت هنگام زیبا بازی کردن یا بردن یکدست...یا اعصاب خوردیه بیتوجهی و گیجی٬ یا بیخودی واگذار کردن یک دست
۲- بردن حس خوبی داره٬پس باید سعی کنی بازی رو یاد بگیری و همبازیهای خوبی برای بازیهات پیدا کنی... یارایی که کاملا باهات هماهنگ و بازی بلد باشن
۳- این یک بازیه... هیچ بازی به اون شکل ارزش ناراحتی و يا نکوهش کردن خود رو نداره
۴- نیکوتین و الکل معمولا باعث میشه نتونی روی بازیت تمرکز کنی و از یک بازی زیبا لذت ببری... و از طرف دیگه باعث میشه بازی رو سخت نگیری و آرامشتو به دادن دستی گره نزنی
۵- اگه بازی رو بلدی سعی کن حاکم باشی و بتازی... اما بدانکه حاکمی که توانایی هاش رو نشناسه و بد حکم کنه٬سختتر زمین میخوره

ما سزاوار همون سرنوشتی هستیم که داریم و برای خود رقم زده ایم
پیش نوشت!: هروقت به لذایذی که از زندگی میبرم فکر میکنم٬سیگار بیشک یکی از اونهاست!با اینهمه نمیدونم با چه عقلی سیگار رو ترک کردم!
در یک جمله زندگیه چیه!؟تعریف و هدف!؟
تعریف من در این لحظه!:
ـ زندگی برای من یک سیگار و لذتش رو تداعی میکنه٬ روشن کردن٬ سرفه تلخ تا عادت٬ زحمت کام گرفتن٬ لذت بیرون دادن دود٬ و... لذت بیشتر و بیشتر و داغتر و ...تموم! با یک عالمه عارضه و درد که بعد از لذتهای زودگذر خودش رو مشون میده!
ـ یا... دودی که جلوی چشمات ظاهر می آد٬زیبا میرقصه و محو میشه!
ـ یا چشمای خیسه مردان ـ یا زنان!ـ بزرگی که به دود سیگار خیره میشن و به رویا میرن... یا فقط از درد بودن خارج میشن و روی دیوار مات میمونن

پر کن پیاله را
/کاین آب آتشین/دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
/این جامها که در پی هم میشود تهی/دریای آتش است که ریزم به کام خویش
/گرداب می رباید و آبم نمی برد
که تو
آن جرعه آبی
که غلامان به کبوتران می نوشانند
از آن پیشتر که خنجر بر گلوگاهشان نهند .
خسته ام!
عادت ندارم اینو بگم!
حتی اگه واقعا فاجعه باشم به پرسندگان میگم : "من همیشه عالیم!" معمولا هم هستم٬اما نه الان!چندتا از فایل های قدیمیمو خوندم٬یکیش یک دعوت نامه از بلژیک بود٬آذر۸۴ یک گردهم آیی سیاسی... بر بستر نامه ۵۶۰تن که قبل انتخابات داده شد! نمیدونم چرا اما بغض گلوم رو گرفت... خاستم با دوستی حرفی بزنم اما نیافتم درون حوزه و حد... کجا بودم و کجا شدم...؟؟چه ام اکنون بجز یک "من بزرگ!" یک انسان خوشِ خوشگذرون که فقط به خودش و لذت همون لحظه ای که درونش هست فکر میکنه...
من انسان موفقی بودم و هستم٬اما بی هدف!تهی! از ۱۰سال پیش هدفهایی رو سیبل حرکتم در زندگی کردمو به طرفش براه افتادم و بدون استثناء به هر راهی که وارد شدم به بهترین نقطه مورد نظرم رسیدم٬خاست یا آرزوی محقق نشده ای ندارم ـ برخلاف ظاهرش این اصلا خوب نیست!ـ و وقتی قله های فعالیت سیاسی-اجتماعی-فرهنگی رو در محدوده مورد نظرم ـ دانشجویی ـ فتح شده دیدم٬ دلیلی برای ایستادن ـ نمیتونم بگم بی فایده ـ جلوی ددمنشان ندیدم و به زندگی خصوصی خودم پرداختم٬و هدفم رو انتقام گرفتن از زندگی گذاردم٬ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت... موفق هم بودم.گفتم آرزوی محقق نشده ای ندارم... اما...ـ الان پیامکی از عزیزی برام اومد:"نیامده ای که بر جهان اثر گذاری٬آمده ای زندگی کنی ته شاد باشی" ـ
اما این راه من نیست...!؟نمیدانم!
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاُ
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین ...
زمین ...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینده بنگرد
شاید
تصمیمی دیگر گرفت
گروس عبدالملکیان
خب،قرار باز هم دانشگاه فردوسي درس بخونم،ارشد عمران.توي اين ۲ ۳ هفته خيلي از بچه هاي ديگه زنگ ميزنن و هركدوم با توجه به منافع يا ديدگاههاي خودشن ميخان كه دوباره به انجمن برگردم ويا برنگردم.فعلا اين بزرگترين دغدغه ذهني منه.كه چرا؟!
ميخام براي خودم زندگي كنم و مثل يك آدم عادي از زندگيم نهايت لذت رو ببريمـاين توانايي رو خيلي راحت دارم، حتي در دولت احمدي نژاد - بدون دردسر و دلمشغولي، بدون صرف وقت و هزينه اضافي ديگري در حال يا آينده.توي كارشناسي ازخيلي جهات اذيت شدم...هم خونواده،هم دانشجويان بسيجي و انجمني، هم دانشگاه و اساتيد، هم برادران اداره ي اطلاعات!
با وجود همه ي اين شرايط باز هم يك شك توي وجودمه كه اذيتم ميكنه...
حمل را براین احتمال بگذاریم که شاید خدایی باشد و یکی باشد و هنوز زنده باشد و سرنوشت زمین برایش مهم باشد و خدای خوبی باشد و همین خدای ادیان ۵پیامبر باشد...ـفرض محال محال نیست ـ
دین او مسئله ای فردیست یا اجتماعی؟!
اگر اجتماعیست چرا!؟ برای اینکه حوزه ی فردی مورد تعرض قرار نگیرد!؟ پس چرا در جوامعی که دین را به حوزه ی اجتماعی کشاندند حوزه ی فرعی افراد بیش از پیش به بیخدایی گرایید!؟
درین بین به قبول فرضیات بالا وظیفه ی ما چیست!؟ بست این دین اجتماعی؟!به چه صورت و چه قیمتی؟!
اگر خدا به اینصورت بود و دینش نیز اجتماعی بود و ما توانستیم مدینه فاضله را به زعم خویش مطابق متون مقدس بنا نهیم... اما روزی رسید و بنیانهای این مدینه بنا بهردلیلی به لرزه افتاد آن هنگام وظیفه مان چیست!؟
گوشه ای نشسته و فقط نظاره کنیم!؟یا تا پای جان در راه حفظ و گسترش اراده و یا میل و یا فرمان خداوند که ما فهمیده ایم بکوشیم و هرکس دربرابر این اراده ایستاد از دم تیغ گذرانیم؟!
فکر کنیم!
فکر کنیم و بیبینیم که ما مشابهه حکومت خدایی ایرانیم که در راه خداوند خونهای نجس را با افتخار بر زمین میریزیم و یا مشابهه دولت سویس و... که در راه انسان و احترام به آزادی و حقوق و شعور او خدای را در گوشه ی کلیساها و مساجد محبوس میکنند تا به کلامی و کاریکاتوری به خون انسانها تشنه نشود!؟ و یا مشابهه تنپرورانی ـ چون من!ـ که زحمت فکر کردن درین زمینه را بخود راه نمیدهید و بیخیال این تئوری ها مسیر زندگی خود را طی میکنید و گاه در گوشه دنج شادیها کافر و در اجتماع و سختیها مومن میشویم!؟
وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند. " جومو کیانتا"
یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند..منطق کدام یک قویتر است؟! "دنیس دیروت"
وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه میکنند. "رابرت گرین اینگر سول"
روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد. "سوزان ارتس"
پی نوشت:
-من یک ضدخدا یا بی خدا نیستم!من فقط سوالی کردم
- چرا باید همیشه در نوشتارهایمان "و" احمقانه ای که نوشته میشود اما خانده نمیشود بگذاریم؟!
-آلان ساعت سه نیمه شبه... پس اگر نوشته ام نسبتا کامل و جامع نیست بر من ببخشایید... اگر امشب نمینوشتم از ذهنم میگریخت باز
ندا دادي تو ما را با صداقت- قسم بر آن نگاه بي گناهت -
كه رايت را بگيريم از سياهي- كه همره ما نگرديم با تباهي-
كه همواره به ظالم ما بتازيم- كه دائم جاودان راهت بسازيم-
بخواب اي خواهرم آرام آرام- بخواب اي نو شكفته اي دلارام-
شهيد راه پاكي ها تو بودي - مبارز با تباهي ها تو بودي
بی مقدمه!
انتخابات تحت هر شرایطی_چه به کروبی رای بدهیم و چه به موسوی و حتی رضایی!_ به دور دوم کشیده میشود و مهم فقط رای دادن است تا احمدی نزاد به بیش از 50% آرا دست نیابد، و آن موقع هم چه کروبی به دور دوم برود و چه موسوی تمام طرفدارانشان و حتی طرفداران محسن رضایی، پشت فرد باقی مانده در برابر احمدی نژاد صف آرایی میکنند، حرف من در این مقاله اینجاست که سعی کنیم از ایندو آنکس که شایسته تر است به دور دوم راه یابد.
و من ورای حرکت در جهت موج به راه افتاده، ژستهای روشنفکری و علاقه ی به متفاوت بودن، و حمایت بزرگان اصلاح طلب _!_ از برخی کاندیداها، کروبی را بنا به دلایل زیر فرد بهتر میدانم:

1- نقش حزب در حرکت به سمت دموکراسی و تیم قوی: آنچه در فرایند دموکراسی سازی اهمیت بالایی دارد خارج شدن مردم از استیلای دولت است، یا از نظر دیگر وابستگی دولت به مردم و نهادهای مردمی برای کسب مشروعیت؛ تا که مردم در هر زمان و شرایطی بتوانند دولت را به چالش بکشند و از او بازخواست کنند، و این میسر نیست مگر در یک جامعه دارای نهادهای مردم نهاد و احزاب _کاری که کروبی به عنوان یک کاندیدای حزبی سنگ بنای آنرا نهاد_
متاسفانه در کشورهای جهان سوم به دلیل نبود احزاب و برآمدن کاندیداهای حزبی، زمام امور کلان همواره در دست اشخاص قرار میگیرد که این شخص هرقدر هم که نیک و شایسته باشد یکفرد با توانایی های محدود، درصورتیکه یاداوری این نکته خالی از لطف نیست که رئیس جمهور صرفا باید هماهنگ کننده تیم وزرا و معاونان و.. خویش باشد و اگر بخواهد یک تنه اوضاع مملکت را پیش ببرد همان میشود که در این سالها خوب دیدیم!؟اما کدام یک از ما به بررسی معاون اول و تیم مشاوران کاندیداها پرداختیم!؟ به نظر شما حامیانی قویتر از تیم کروبی میتوان یافت!؟ کرباسچی، عباس عبدی، عطاء ا.. مهاجرانی، سید محمد ابطحی، عماد الدین باقی، عبدلکریم سروش، محسن رهامی، جمیله کدیور، محمد علی نجفی، مرتضی الویری، حزب اعتماد ملی، ادوار تحکیم وحدت، دفتر تحکیم وحدت و ....
2- نقش خصوصی سازی در حرکت به سمت دموکراسی: از طرفی مردم وقتی میتوانند با آرامش خاطر و امنیت روانی به انتقاد و جواب خواهی از دولت بپردازند که دست در جیب دولت نداشته باشند! یعنی وابستگی اقتصادی دولت به مردم برای کسب درآمد و نه برعکس! که این مهم میسر نمیشود مگر با خصوصی سازی و حرکت به سمت تقسیم مستقیم سهام و درآمد نفت در بین مردم. چرا که در سالیان گذشته بخوبی دیده شد که درآمد نفت نه تنها برای دولتها مفید نیست، بلکه موجب رشد تورم و تنبل شدن دولت در زمینه اقتصادی نیز میگردد. و این در حالیست که جز شخص کروبی سایر کاندیداها دارای منشی سوسیالیست مابانه میباشند.
3- برنامه مدون و مشخص: نداشتن تیم و برنامه مشخص با سو گیری تعیین شده همان چیزیست که کشور ما را به اینجا رسانده است. همواره شعارهای زیبای رادیکال اما کلی، کاریزمای اشخاص، "نه" گفتن به دیگری جهت رای توده را تعیین نموده است اما اینک شاید بتوان حضور همزمان دوتن با داعیه اصلاح طلبی را به فال نیک گرفت و به مطالعه برنامه های ایشان پرداخت، و نشان دهیم به عنوان قشر تحصیل کرده جامعه بیشتر از اینها اهل دقت و تفکر هستیم و صرف حمایت خاتمی از یک نفر، به اصول و قواعد منطقی تفکر خویش پا نمی گذاریم، بهترست سری به برنامه های کروبی بزنیم، شخصا به یاد ندارم تو این سالها کاندیدایی برنامه ای با این انسجام و برپایه نظرات کارشناسی یه تیم شناخته شده و با تجربه ارائه داده باشد. (ر.ک. هر روز اعتمادملی یا وبپیج عباس عبدی)
4- شخصیت کروبی: برای من شخصا جالب است که بسیاری از دانشجویان و مردم به نام اصلاح طلبی پشت کاندیدایی قرار گرفته اند که به گفته ی خویش، خود را اصلا اصلاح طلب نمیداند در برابر کروبی که بارها اصلاح طلبی خویش را فریاد زده و در عمل نیز نشان داده است.
سابقه اصلاح طلبانه ی کروبی در عرصه ی عمل بسیار روشن و قابل تقدیر است، هرزمان عملی خلاف مصالح ملی روی داد بدون ترس و محافظه کاری زبان به انتقاد گشود چه آنجا که در قالب بیانیه و مصاحبه رسوایی خطاهای احمدی نژاد را فریاد برآورد و چه آن زمان که در دور قبل اولین کسی بود که از درون نظام اعلام نمود در انتخابات تقلب و خلاف روی داده و اعتراض خویش را به نزد رهبر برد و وقتی قانع نشد عمامه خویش را بر زمین کوفت و از مشاوره ی رهبری و تمام مناصب حکومتی خویش استعفا داده و برائت جست.
3بعنوان دیگر مثال، هفته پیش که فرمانده سپاه بسیج را دارای بخش غیر نظامی اعلام و مجاز به شرکت در انتخابات خواند، زمانی که سایر کاندیداها یا سکوت کردند و یا با تشکیل معاونت بسیج در ستاد خویش به استقبال این توطئه رفتند تنها کسی که با قاطعیت دربرابر این موضوع ایستاد بازهم کروبی بود.
کروبی نه تنها حرف خود را به صراحت زده و پای آن میاستاد، بلکه همواره از آزادی عمل و بیان سایر گروهها نیز حمایت میکرد، در تمام این سالها هرگاه ظلمی بر فعالین زنان، فعالین دانشجویی، کارگران، اقلیتهای قومی و دینی وارد میآمد اولین کسی که زبان به حمایت از ایشان میگشود کسی نبود بجز مهدی کروبی.
کروبی صریح است و به آنچه میگوید اعتقاد دارد و درباره ی آنچه اعتقادی ندارد حرفی به میان نمی آورد.
آقاي نويسنده پنهان از چشم مادرش كه مذهبي است، كه گوش به زنگ كمترين حركت ناشايست پسر نان بيارش است تا او را ناچار كند زن بگيرد و ساماني پيدا كند، چند قطره آبليمو و يك تكه يخ در ليواني ريخت، و آهسته از پله ها بالا رفت. و شيشه عرق را كه پشت آثار چاپ شده اش بود برداشت. اين نوشته ها اگرچه ميتوانند سند قاطع ضداجتماعي بودن نويسنده باشند به دقت از مجلات وزين كشور چيده شده اند.
نويسنده رختخوابش را انداخت و يك دسته كاغذ و يك خودكار جلوش گذاشت و دراز كشيد… البته عرق را فراموش نكرد و نيز فراموش نكرد كه داستانش بايد كوتاه باشد. زيرا كه يك خودكار بيشتر نداشت كه تا نيمه خالي بود. ته بطري هم فقط به اندازه يك شب عرق داشت
شروع داستان بايد از كجا باشد؟ آقاي نويسنده يك جرعه نوشيد:
پيرمرد افليجي روي پله هاي ايوان نشسته است. چوب هاي زير بغلش روي سنگ ايوان است و زنش كه لچك سفيد دارد و چند تار موي سفيد… نويسنده فكر ميكند سياه بهتر است و لچك سياه ميشود و چند تار موي سفيد روي پيشاني پيرزن ميريزد. خانه قديمي است. از همان خانه ها كه شيشه هاي رنگي دارند و يك حوض و يك آفتابه مسي و حتما چاه.
نويسنده ميداند كه اينها بالاخره به كجا مي انجامد. باز ميگويند:«آخر داستانت نااميدكننده است.» باز ميگويند:«تو همه اش…» براي همين حرفها هم شده نويسنده يك جرعه ميخورد.
سبيل، مسلم است كه آدم داستان يك داستان اجتماعي بايد سبيل داشته باشد؛ سبيل سياه، سبيل پرتوپ، سبيلي كه به آدم وقار بدهد، سبيلي كه آبخورهايش لب پايين را هم بپوشاند و گاهي بتوان نوك آن را جويد، و احيانا… نويسنده انتخاب ميكند و آدم داستان دم در ايستاده است و، دست به چهارچوب با زيرپيراهن ركابي و زيرشلوار راه راه، دارد بحث ميكند. با كي؟ مهم نيست. اما حتي آدمهاي سبيل دار پدر و مادر ميخواهند. و نويسنده انتخاب ميكند. پيرزن ژاكت ميبافد و پيرمرد افليج ميداند كه پسرش دم در است و حتي ميتواند صدايش را بشنود.
پس ديگر وجود چاه خطرناك نيست، آن دهانه سياه نميتواند نويسنده را ناچار كند مرد افليج را به طرف آن بكشاند، كه پيرمرد افليج تا دم چاه برود و نگاه كند به آن پايين، به آن سياهي، و احيانا گوش بدهد به انعكاس صدايي، صداي افتادن چوب هاي زير بغل كه به ديواره ها ميخورند و بعد… بعد؟
آقاي منزه دارد بحث ميكند. و آنچه براي نويسنده مهم است صداي محكم و قاطع اوست كه از هشتي نمور و دالان تاريك و دراز ميگذرد و از زير برق آفتاب، و به گوش پيرمرد افليج ميرسد. پيرمرد سيگار ميكشد و يا نميكشد، اما به در آشپزخانه نگاه ميكند. در آشپزخانه بسته است. روي هر لنگه در يك ترنج كنده كاري شده است. پيرمرد به فرورفتگي لنگه در دست راستي نگاه ميكند.
بالاي سردر، يك پنجره مشبك است با شيشه هاي رنگي. به در قفل زده اند. پشت در، چاه است، با آن دهانه سياه و آب ته آن كه اگر سنگريزه اي در آن بيفتد موج برميدارد و اگر چوب زير بغل، يا آدمي، صدا ميكند.
پيرزن ژاكت ميبافد، يك ژاكت سياه براي پسرش كه با زيرپيراهن و زير شلوار راه راه در آستانه در خانه ايستاده است و با كسي حرف ميزند. پيرزن نخ را دور ميله ميپيچاند. كلاف كرك كه تكان خورد ماتش ميبرد و به حوض نگاه ميكند و به آب سبزي كه، كه بي هيچ موجي، در ته آن هست. حوض ماهي ندارد. ظرف هاي ظهر و حتي استكان نعلبكي هاي صبح هنوز روي لب حوض، نشسته، مانده است.
خانه قديمي است. سه اتاق دارد. جلو درگاه يكي از اتاقها، كه حتما درهاي كشويي دارد، پرده اي از متقال آويخته اند با دو قرقره و نخي كه ميتوان پرده را بالا كشيد. نويسنده هنوز نميداند توي اتاق بايد قالي پهن كند يا گليم. اما روي بخاري يك ساعت ميگذارد. و عكس داستايفسكي را به ديوار بالاي بخاري ميخكوب ميكند. وجود يا عدم وجود كتاب روي طاقچه اتاق هيچ كمكي به شناخت آدمهاي داستان نويسنده نميكند. اما نويسنده حاضر ميشود كه چند تاقچه را پر كند. با چه كتابهايي؟ اين هم مهم نيست. كف اتاق پشت ايوان را دو قالي فرش كرده است. آن بالا، طرف چپ، رختخواب ها هست كه رويشان يك پتو انداخته اند. روي تاقچه چيزي نيست. اما روي رفها... نويسنده بد نميداند كه يك كاسه چيني گل و بوته دار كه گلهايش سرخ باشد و برگهايش سبز روي رف روبه رو بگذارد و احيانا يك...
آقاي منزه هنوز بحث ميكند. اما صدايش را پايين آورده است تا نويسنده، يا پيرمرد افليج، نشنوند. هشتي تاريك است و از آن طرف هشتي يك راه پله هست كه به بالا ميرود، به يك مهتابي بي نرده و اتاقي كه درهايش بسته است و پرده هايش كشيده. از پشت درها و پرده ها صداي پچ پچ يك زن و يك دختر شنيده ميشود.
زن پير است مو سفيد. نويسنده تصميم ميگيرد كه زن خواهر پيرمرد افليج باشد و دختر هم زيبا نباشد، يعني موهايش كوتاه باشد و شانه نكرده و گوشه چشمهايش قي نشسته باشد. و لحاف را تا روي سينه اش كشيده باشد. عمه خانم ميگويد:
ــ بلند شو، جانم، يه كمي توي مهتابي قدم بزن، نميدوني چه آفتابي شده.
دختر ميگويد... و يا حرفي نميزند و لحاف را ميكشد روي صورتش و صداي هق هقش بلند ميشود. صداي آقاي منزه تا اتاق آنها و حتي تا ايوان مي آيد:
ــ عشق مسخره است، جانم. تا وقتي كه جامعه ما در فلاكت به سر ميبرد ما بايد از توجه به نفسانيات چشم بپوشيم. فكر نكني من با هماغوشي و اين حرفها مخالفم. نه، بغل يك زن خوابيدن مثل آب خوردن از يك ليوان است. اما آخر ما مسئوليم. بايد به كارهاي اساسي پرداخت. بايد همه چيز را در راه...
نويسنده نميخواهد بشنود و فقط براي آن كه ادامه گفتگوي آنها را به نحوي تفهيم كند ميرود عكس داستايفسكي را پاره ميكند و به جاي آن عكس ماكسيم گوركي را به ديوار بالاي تاقچه ميخكوب ميكند، و يك جرعه ديگر ميخورد.
آقاي منزه ميگويد:
ــ مثلا ببين، دختر عمه ام عاشق من است. باور كن. حتي ديشب وقتي تب داشت به زبان آورد. نگو كه حتما خودش را به مريضي زده است، يا اين كارها نقشه پدر و مادر من است يا حتي عمه ام. درست و حسابي چهل درجه تب داشت. پيشانيش آنقدر داغ بود كه من دستم را پس كشيدم. اما من چه كار كردم؟ فقط خنديدم. بله خنديدم. عشق مسخره است، آن هم وقتي كه...
طرف، هر كس كه ميخواهد باشد، ميگويد:
ــ اما بالاخره اين صاحب مرده را...
و اشاره ميكند و ميخندد.
ــ هان، آسان است. بايد راهي برايش پيدا كرد. به نظر من جلق كار خوبي نيست. آدم را ايده آليست بار ميآورد. با زنهاي شوهردار؟ خوب، ما بايد نمونه باشيم، براي اين كه چشم مردم به ماست.(آقاي منزه دست ميكشد به سبيلش.)
ميماند فاحشه. بهترين راه، راه داشتن با يك فاحشه است، يك فاحشه. هفته اي يك مرتبه و خلاص. زياده روي خوب نيست، آدم را معتاد ميكند، به زن و تنعم. ما بايد از حالا به سختي ها عادت كنيم.
آقاي منزه با دختر عمه اش پنج سال اختلاف سن دارد. با هم همبازي بوده اند، حتي وقتي كوچك بودند(چند بار؟ باز مهم نيست.) لخت توي حوض شنا كرده اند. و با اين كه حالا دخترك پستانهايش درشت شده است و گردنش هم سفيد است و يك خال هم روي گونه اش دارد، هيچ وقت نشده است كه توي دالان يا كنار چاه يكديگر را در آغوش بكشند. آقاي منزه به منيره خانم كتاب ميدهد و بعد احيانا روي همان مهتابي مينشينند و بحث ميكنند. حتي «چه بايد كرد؟» را صفحه به صفحه با هم خوانده اند. و حالا دخترك «چه بايد كرد؟» را زير بالشش گذاشته است و ناله ميكند و نميداند چه بايد بكند. وقتي كتاب را ميخواندند دخترك مخالف بود كه يك زن و شوهر در دو اتاق، جدا از هم، زندگي ميكنند. اما آقاي منزه استدلال كرد و حتي چند صفحه كتاب را دوباره برايش خواند تا توانست منيره خانم را قانع كند. اما يك دفعه منيره خانم گفت:
ــ ما كه دو تا اتاق نداريم، فقط همين يكي است. آن اتاق شما هم كه تاقش نم پس ميدهد.
آقاي منزه گفت:
ــ بايد به حقايق توجه داشت. تا انسان تاميني پيدا نكند نبايد به ازدواج و اين حرفها تن در بدهد... اگر مرا فردا، يا پس فردا...
منيره خانم گريه كرد و گفت:
ــ من تاب دوري شما را ندارم.
آقاي منزه به سبيلش دست كشيد و از همان جا نيمرخش را در آينه اي كه در جرز ديوار كار گذاشته بودند نگاه كرد. سبيلش پرپشت بود. سياه بود. آبخورها لب پاييني اش را پوشانده بود.
آقاي نويسنده با يك فاحشه آشناست. حتي بعضي نوشته هايش را براي او خوانده است. اما دلبر فقط مينشيند و با چشمهاي گشوده از تعجبش نگاه ميكند. و بعد ميخندد، بلند. موهاي سياه و افشانش را روي شانه هايش ميريزد. و گاهي بلند ميشود و ميرقصد. البته نويسنده ضرب ميگيرد، آن هم با پشت سيني چاي، و دلبر هم ميرقصد، با يك زيرپيراهن سياه كه حاشيه دامنش يك نوار تور سفيد دارد و روي نوك پستانهايش دو گل سرخ تكه دوزي شده. عربي ميرقصد، يك چيزي كه بعضي وقتها شباهتي به رقص عربي دارد. اما نويسنده فقط به لرزش پستانها نگاه ميكند و به خطوط لرزان كشاله رانها و احيانا به دستهاي نازك و سفيد دلبر و ضرب ميگيرد. اما اگر آقاي منزه نتواند ضرب بگيرد، اگر بخواهد بنشيند و «چه بايد كرد؟» را با دلبر دوره كند...؟ نويسنده دل به دريا ميزند. و تا حالا كه آقاي منزه دارد بحث ميكند سه سال تمام است كه هفته اي يك بار به خانه دلبر ميرود و بد ضرب ميگيرد و دلبر هم بد ميرقصد و بلند ميخندد.
نويسنده ميداند كه دلبر اهل بحث نيست. فقط وقتي سرش گرم ميشود به حرف مي افتد و از همسايه ها ميگويد، و از آقاي مهندس كه يك بار، وقتي نيم بطري تمام را خالي كرده بود، خواسته است با او ازدواج كند و از بچه اش كه پهلوي دايه است و يا از اين كه امروز با چه بدبختي بچه را پيش دكتر برده است و دكتر گفته است بايد كدام دوا را، صبح و ظهر و شب، قاشق قاشق، به بچه بخورانند تا شكمش كار كند.
دلبر فاحشه رسمي نيست. فقط چند تا آشنا دارد كه خرجش را ميدهند. اگر يكي پيدا ميشد و خرجش را تعهد ميكرد، حتما بقيه را جواب ميگفت. براي همين هم شده سعي دارد خورشت به را بهتر بپزد، و سيني زير استكان و سماورش برق بزند و احيانا ملافه هايش پاك باشند. حتي بعضي وقتها آب گرم ميكند و پاي آقاي منزه را ميشويد و خودش با حوله خشك ميكند. دلبر ديگر آبستن نميشود. آقاي نويسنده و آقاي منزه اين را ديگر مطمئن اند.
صدا كه بلند ميشود آقاي منزه با طرف بحث دست ميدهد. آقاي منزه ميداند كه صدا بايد از ضربه هاي چوب زير بغل پيرمرد باشد. اما قفل محكم است. قفل، يك قفل روسي است، يك قفل رمزي است كه بيست و دو تومان آب خورده است. براي همين است كه آقاي منزه حتي با طرف بحثش وعده دقيقي ميگذارد تا كتابي را كه به امانت گرفته است بياورد، و احيانا لبي تر كنند و باز بحث را ادامه بدهند. آقاي منزه خيلي آهسته از هشتي به دالان ميرسد و بعد پدرش را ميبيند كه به يكي از چوب هاي زير بغلش تكيه داده است، دست چپش را به ديوار گرفته و با آن يكي چوب به قفل ميزند. پيرزن روي ايوان ايستاده است. كلاف سياه از روي ايوان غلتيده و افتاده است توي باغچه كنار حوض. آب حوض سبز است. ماهي ندارد. يك درخت انجير كوتاه و كج و معوج توي باغچه هست كه انجيرهايش هنوز نرسيده است. پيرمرد هنوز دارد با عصايش به قفل ميزند.
آقاي منزه از پهلوي حوض رد ميشود. از روي سايه درخت انجير ميگذرد. پيرمرد هنوز دارد ميزند و حالا شانه چپش را به ديوار تكيه داده است و محكمتر ميزند. قفل توي ريزه تكان تكان ميخورد. عمه خانم از روي مهتابي خم شده است. عمه خانم ميگويد:
ــ داداش جان، باز كه شروع كردي!
پيرمرد باز ميزند و آقاي منزه سعي ميكند چوب زير بغل را توي هوا بگيرد و ميگيرد.
قفل هنوز تكان ميخورد. فرورفتگي روي ترنج لنگه در دست راستي عميق تر شده است. در عتيقه است، قيمتي است. آقاي منزه ميگويد:
ــ با اين كارهات نميتوني منو راضي كني باش ازدواج كنم، نميتوني!
و پيرمرد فشار ميآورد كه چوب را از دست آقاي منزه بيرون بكشد. قفل ايستاده است. پيرزن ايستاده است. عمه خانم روي مهتابي خم شده است. فاصله مهتابي تا سنگفرش حياط چهار متر و سه سانتيمتر است. «چه بايد كرد؟» زير بالش است. منيره خانم از كنار پشت دري اتاق نگاه ميكند. گوشه چشمهايش قي ندارد. موهايش را با دست راستش صاف كرده است.
منيره خانم قشنگ نيست. اما نجيب است. خانه دار نيست. ظرفها را مادرش ميشويد، خانه را هم جارو ميزند. اما در عوض منيره خانم تمام كتاب هايي را كه توي اتاق آقاي منزه هست خوانده است. حتي چند بار از آقاي منزه خواسته است يك عكس ماكسيم گوركي برايش پيدا كند تا بالاي تاقچه اتاقش بگذارد. اهل بحث است. اعتقاد دارد كه زن بايد استقلال اقتصادي داشته باشد. شبها به اكابر ميرود. امسال هم در امتحان پنجم متوسطه شركت كرد. فقط تعليمات ديني و انشاء را تجديد آورده است. ميگويد:«نبايد به ظاهر پرداخت. زن كه عروسك نيست.» يك آلبوم خانوادگي هم دارد. همه جا عكس خودش را كنار عكس آقاي منزه گذاشته است. عكس پدر مرحومش را هم دارد. عمه خانم حاضر نشد عكاس نامحرم عكس را بگيرد.
آقاي منزه هنوز چوب زير بغل را چسبيده است و پيرمرد كه به جرز تكيه داده است ميخواهد چوب را از دستش بكشد و نميتواند. دهانش باز مانده است، عرق روي پيشاني اش نشسته. گاهي لبهايش تكان ميخورد، و چند دندان پوسيده اي كه جابه جا روي لثه هايش مانده پيدا ميشود. پدر آقاي منزه بر اثر سكته ناقص نميتواند حرف بزند. فقط دهانش را باز ميكند و لبهايش را تكان ميدهد و احيانا خرخر ميكند، آن هم از ته حلق.
عمه خانم ميگويد... و يا حرفي نميزند. چون نويسنده نميداند چه بايد بگويد. فقط ميداند كه عمه خانم بايد بيشتر خم بشود و دستهايش را تكان بدهد و چيزي بگويد كه مبين دلجويي از برادرش باشد و در عين حال آقاي منزه نرنجد و احيانا بعد دخترش غر نزند.
آقاي منزه چوب زير بغل را رها ميكند. پيرمرد بيشتر به جرز تكيه ميدهد و به چوب زير بغلش. و آقاي منزه خم ميشود. دستش را حايل قفل ميگيرد. چند بار دايره قفل را ميچرخاند و روي شماره هايي ميگذارد. قفل كه باز شد آن را در مي آورد و مي اندازد توي حوض. و درها را باز ميكند و به پدرش ميگويد:
ــ بفرماييد، كسي جلو شما را نگرفته. من اهل زن گرفتن نيستم.
آب حوض موج برميدارد. مادر آقاي منزه لب ايوان مينشيند و ميله هاي ژاكت بافي را تكان ميدهد. كلاف كرك تكان ميخورد و ميرود توي سايه انجير. عمه خانم كمر راست ميكند. از كنار لبه مهتابي كه آجرهايش لق شده است رد ميشود و به پيرمرد نگاه ميكند و به موج هاي توي حوض و بعد به پرده اتاق خودشان كه هنوز تكيه ميخورد.
پيرمرد چوبها را زير بغلش ميگذارد. آقاي منزه دو لنگه در را بيشتر باز ميكند و ميگويد:
ــ بفرماييد!
صداي پاي عمه خانم در راه پله ها ميپچد. منيره خانم در را باز ميكند و در آستانه در مي ايستد. آفتاب چشمهايش را ميزند. كوتاه قد است و باريك. رنگش سفيد است و موهايش سياه و پستانهايش كوچك. پيراهن چيت گلداري پوشيده است. پيرمرد تكان ميخورد و به طرف در ميرود. آقاي منزه دست به كمر ايستاده است و نگاه ميكند. عمه خانم هنوز توي راه پله هاست. پيرمرد از آستانه در آشپزخانه در ميشود و به دهانه چاه ميرسد. دستش را به يكي از جرزها ميگيرد.
چوب زير بغل دست راستش مي افتد. خم ميشود و چوب را برميدارد و به جرز تكيه ميدهد. دستش را به سنگ لب چاه بند ميكند. و خم ميشود توي چاه و نگاه ميكند و سياهي دهانه را ميبيند و بوي آب را ميشنود. حتي در ته چاه چند موج ريز را ميبيند و تكان ملايم آب ته چاه را كه سرد است، كه دو كله آدم آب دارد.
وقتي عمه خانم و پيرزن، كه ژاكت را انداخته است و از لب ايوان خودش را پايين كشيده، درست به جرز كنار چاه ميرسند و منيره خانم ميرسد به سايه انجير و آقاي منزه دستش را از كمرش برميدارد، پيرمرد خم ميشود. توي چاه خم ميشود. بيشتر خم ميشود و گريه ميكند، آرام و بي صدا.
نويسنده كه خودكارش تمام شده است، كه عرق برايش نمانده است، با وجود آن كه ميداند داستانش باز يك داستان اجتماعي نيست، خوابش ميبرد.
برگرفته از شهروند شماره ۸۶۶
----------
پی نوشت!: لطفا به این موضوع دقت کنید که این داستان بدون هیچ تغییری در اینجا ذکر شده و هرگونه تشابه اسمی اتفاقی میباشد. داستان از نظر ادبی و همچنین تصویر سازی و بیان فوق العاده است.
مقاله ای را که می خوانید، از سایت "میدان زنان" برگرفته ایم. نویسنده آن دختر آیت الله صادق خلخالی (صادقی گیوی) حاکم شرع سالهای اول جمهوری اسلام
از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم.. در تمام سالهای کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباًهمه محجبه اند و مادرم هنوزهم مرا به خاطر، به قول خودش « اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.
بگذارید برایتان بگویم تجربه تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنهاهم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : « درست بنشین، لباست را درست کن.همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...»هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.
چیزکی شورش وار در تمام آن سالها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطه پیچیده ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، بر قرار کنم.هر چه بیشتر کتابهای مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانی ای باسواد بود که خیلی چیزها می دانست و در مورد تجربههای شخصی و اجتماعی از حجابهرگزهیچ . نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم . برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آورهم بود، به نظرم نابخشودنی می آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگیهیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می مانست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر کههیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدهاهم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسأله حجاب از آنها یاد می کرد و منهرگز تا به امروز به آنها پی نبرده ام، حقیقت داشته باشند.
تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب درهیچیک از کتابهای جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارهاهم تجدید چاپ شده اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفه خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیز ترین جمله ای که در مورد حجاب شنیده ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهر!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که :« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جمله فوق راهرگز. در جمله نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شماهم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جمله بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می کنم. از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند.هرجا هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. بویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانه ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانمها ازهمیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیه مردها بودند؟ به نظرم آری.هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.
چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادرهزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری،همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و ... صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.
صرف پوشیدن روسری و مانتوهم کافی نبود؛همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو وروسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو وروسری باهمه ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادرهمراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو و روسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.
مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آنها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربه شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است. تو گویی می شود یک شبه همه مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته های زنانی در ایران بوده است . کتابهای تاریخی پر اند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هایی بایستند که از آنهاهیچ دل خوشی نداشته اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالانهای تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند.. امثال محترم اسکندری و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترین های این تاریخ اند.
برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده وهست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از اینهم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالیسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل های قدیمی محافظه کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانه خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می دادند، مو بر اندامشان راست می شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: « برای دختر این کارها عیب است.» امروز اماهمان آدمها عقبه رویه سرکوبگرانه دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران باصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خطر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیآورند.
نسل من با تعجب تمام به همه این تغییرات می نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چراهست و این دعوا بر سر چیست؟ هیچ جوابی نمی جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.
وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: « در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که بازهم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویه خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنهاهرگز عقیده خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده اند.
برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده ایم، کتابهای آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانه بودجه های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگرهم چاپ شود، پاسخگوی پرسش ساده بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. ازهمین رو کتاب خود را « مسأله حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسأله خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند.
در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و بازهم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگرهستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی های قم و تهران سرک کشیده ام، و در متن هایی که دستکم من خوانده ام، مطهری هنوزهم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه هایی بر افکار او تولید کرده اند که خود بعضاً حاشیه هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده اند. آری ، موضوعی به این مهمی که گفته می شود باهویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.
بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده وهست و دلیل آنهم روشن است. تلاشهای نظری از پیش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست اندرکاران نیز تحت این عنوان که« باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است.. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است.همان هایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده اند، می دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالهاهمان حرفهای قدیمی است .هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. ازهمه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان وهذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.
....
نه در نظام اسلامی و نه درهیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود. از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.
اینها راهم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم. بی شمار مطالب در این باب نوشته شده اند و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویه زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می شود، کمتر نتیجه می دهد و کمتر قانع کننده می شود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.
از اینهم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهر پرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: « آیاهمه مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»
جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همه اینها را توجیه می کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروزهر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و باهر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی خواهندهیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح ، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست.همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لاقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخشهای مهمی از آن تهاجمی تر ازهمیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه ای که از ابتدای انقلاب تاکنون درهیچ حکومتی چنین رویه تهاجمی را نمی توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟
حجاب و مأموریت دولت مقدس
نظام اسلامی ما ازهر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد،همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. ازهمان ابتدای انقلاب تصور می شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و .... دیگر کمتر قانع کننده است.
می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما بازهم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده اند از خود رفع پوشش کنند،همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.
درهر دوی این گفتارها من با حجابم،هم فاعل بوده ام وهم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همه آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی بهم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار« نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. درهیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثر گذاری قائل نشده اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. درعین حال که درهیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطه زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است وهم نهایت مفعول بودن او..
من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان ازهمان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیونها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی راهم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد